آفتاب که بر نمی تابد این روز ها
و باران هست و باران...
و خزان خود را به حیاط خانه دعوت نموده
و سفره ای رنگین گشوده از تمام ثروت های خویش
و نم نم باران هرچی زور میزند تا بشورد این نا امیدی ها رو
اما انگار چسبیده بر در آستانه ی این خانه ی دل
چند صباحی میشود که هیج آشنایی بر در نمی زند
تا شاید طراوتی این حیاط خانه را شریک شویم
با نگاه و حس خویش..
و چقدر سرد میگذرد این رنگ های داغ حیاط هر صبحگاهی
فرسنگ ها فاصله خوابید در بین بودن ها
و هرشب که میگذرد تا پاسی از شب
چشم به در شاید باشم...
که این پاییز شاید با تمام پاییز های عمرم فرقی کرد
اما هر روز که میگذرد خزان بر روی خزان هست که هست
شاید پاییز بهانه ای بود..
که غرق شوم در حس هایش
و بین خزانش باز در جستجوی سایه ای باشم
از آن خودم...
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی
تاريخ: جمعه
10 آذر
1396 ساعت: 22:47